مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۹ يکشنبه ۲۲ تير -اِلأَحَّد ٢١ ذو القعده ١٤٤١ - Sunday july 2020
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  1031   بازدید    تاریخ درج مطلب  25/5/1390    
 
 
امام حسن(ع) و پاسداري از ارزش ها

نفوذ اموي ها در حاکميت دين
 
مهم ترين چالشي که امام حسن(ع) در طول دوره امامت و بلکه حيات خود با آن رو به رو شد، مساله نفوذ اموي ها در حاکميت ديني دوره هاي قبل و بروز آثار آن در اين دوره است. نفوذي که از زمان رحلت پيامبر اکرم(ص)(8 سالگي) شروع و در خلافت عثمان به اوج خود رسيد. طبيعي است که بايد سابقه نفوذ اموي ها را از دوره فراگيري حکومت اسلامي(فتح مکه) پي گرفت زيرا به موازات گسترش اسلام، گروه هاي مختلفي به علل گوناگون به اسلام رو آوردند. منافقان نيز از باب ناچاري نتوانستند در مقابل اين سيل خروشان قرار بگيرند و به ناچار با آن بناي هم سويي گذاشتند. اين هم سويي نه از روي ميل که از باب اضطرار و بي نتيجه بودن مقاومت بود. آن ها تنها زماني که پرچم لا اله الا الله را بر فراز شهر ديدند، لب به شهادتين گشودند و به اين ترتيب دوران حيات خود را با تاکتيک هم سويي موقت ادامه دادند. رسول اکرم(ص) با درايت کامل متوجه اين حرکت خزنده بود.

لذا اهداف پليد آنان را اين گونه افشا مي کرد: «اذا بلغ بنو العاص ثلاثين اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دين الله دخلا(1) زماني که فرزندان عاص(بني اميه)(2) به سي برسند، مال خدا را ميان خود دست به دست مي کنند، بندگان خدا را بنده خود و دين خدا را مغشوش مي کنند.» امام حسن(ع) نيز از سابقه اين گروه کاملا آگاه بود. لذا در مجلس معاويه به او خطاب کرد: معاويه! فراموش کرده اي که وقتي پدرت تصميم گرفت اسلام بياورد، تو اشعاري خواندي و او را از اسلام بازداشتي. و شما اي گروه(حاميان معاويه) به خدا سوگندتان مي دهم آيا به ياد نمي آوريد که رسول خدا(ص) در هفت جا ابوسفيان را لعنت کرد. کسي از شما مي تواند آن را انکار کند؟ آن ها عبارتند از:

1- روزي که در خارج مکه نزديکي طائف در حالي که پيامبر(ص) قبيله بني ثقيف را به اسلام دعوت مي کرد، پدرت پيش آمد و به پيامبر ناسزا گفت و او را ديوانه و دروغگو خواند...

2- زماني که کاروان قريش از شام مي آمد و پيامبر(ص) مي خواست در برابر اموالي که از مسلمانان گرفته بودند، کاروان را توقيف کند، ابوسفيان کاروان را از بيراهه به سوي مکه برد و جنگ بدر را به راه انداخت...

3- روز جنگ احد آن گاه که پيامبر(ص) بر فراز کوه بود و فرياد مي زد: «الله مولانا ولا مولي لکم.» ابوسفيان هم نعره مي زد: «اعل هبل. ان لنا العزي ولا عزي لکم؛ برافراشته باد بت هبل. ما بت عزي داريم و شما چنين بت عظيمي نداريد.»

4- در جنگ احزاب نيز پيامبر(ص) بر او لعنت کرد...

5- روز صلح حديبيه که ابوسفيان به همراه قريش راه را بر مسلمانان بست و آنان را از انجام فريضه حج محروم نمود. پيامبر(ص) به رهبر مشرکين و پيروانش لعنت کرد. به آن حضرت گفتند: آيا اميد اسلام به هيچ يک از آنان نداري؟ فرمود: «اين لعنت بر مؤمنان از فرزندان آن ها نمي رسد، اما زمامداران شان هرگز رستگار نخواهند شد.»

6- در جنگ حنين ابوسفيان کفار قريش و هوازن را جمع کرد و عيينه قبيله غطفان و عده اي از يهود را گرد آورد. خداوند شر ايشان را دفع کرد. اي معاويه! تو مشرک بودي. پدرت را ياري مي کردي و علي(ع) بر دين پيامبر ثابت قدم بود.

7- روز ثنيه که يازده نفر به همراهي ابوسفيان کمر به قتل پيامبر(ص) بسته بودند(6 نفر از بني اميه و 5 نفر از ديگر افراد قريش) ...(3) پيامبر(ص) با نفرين و لعن خويش چهره معاند و حق ستيز آنان را معرفي مي ساخت ليکن انحراف در مسير حاکميت ديني(انحراف داخلي) زمينه هاي رويش مجدد آن ها را فراهم ساخت و به محض خروج حاکميت از دست زمامداران صالح، فضاي باز براي حزب نفاق فراهم شد و آنان را از انزوا و مرگ تدريجي رهانيد. در دوره حکومت عمر نفوذ حزب ابي سفيان چنان شد که فرزندش معاويه، ولايت شام و سوريه را ربود و چنان بر آن مسلط شد که علي رغم عزل و نصب هاي متوالي کارگزاران توسط عمر، او هميشه در منصب خود باقي ماند و به اين ترتيب پايگاهي ثابت و مطمئن براي بالندگي حزب منسجم ابي سفيان فراهم شد. در زمان زمامداري عثمان به دلايل متعدد مخصوصا ارتباط نسبي معاويه و عثمان شاخه هاي شجره ملعونه بني اميه وانست بخش هاي عمده حاکميت ديني را تسخير کند و در هر مرکز قدرتي ريشه اي بدواند و به اين ترتيب در اين دوره حتي مروان و پدرش که رانده شده رسول اکرم(ص) بودند و دو خليفه قبل شفاعت عثمان را براي بازگرداندن آن ها به مدينه نپذيرفته بودند، توسط خود عثمان برگردانده و صاحب پست هاي کليدي شدند. امام حسن(ع) در اين باره نيز به ياران معاويه(در مجلس معاويه) فرمود: «شما را به خدا سوگند! آيا مي دانيد که ابوسفيان بعد از بيعت مردم با عثمان به خانه وي رفت و گفت: برادرزاده! آيا غير از بني اميه کسي ديگر در اين جا حضور دارد؟ عثمان جواب داد: نه. او گفت: اي جوانان بني اميه! خلافت را مالک شويد و همه پست هاي اساسي آن را به دست بگيريد. سوگند به کسي که جانم در دست اوست نه بهشتي وجود دارد و نه جهنمي. اي مردم! آيا نمي دانيد بعد از بيعت مردم با عثمان ابوسفيان دست برادرم حسين(ع) را گرفت و به سوي قبرستان بقيع غرقد(4) برد و در آن جا به صداي بلند فرياد زد: اي اهل قبرستان! شما با ما سر حکومت و خلافت جنگيديد و امروز بدنتان زير خاک پوسيده است و کار حکومت در دست ماست. حسين(ع) خطاب به او فرمود: اي ابوسفيان! عمري بر تو گذشته است. صورتت زشت باد. سپس دست خود را کشيد و به سوي مدينه آمد. اگر نبود لقمان بن بشير، چه بسا ابوسفيان حسين(ع) را نابود کرده بود. اي معاويه! اين است کارنامه ننگين زندگي تو و پدرت... عمر تو را والي شام کرد و تو خيانت کردي. در پي آن عثمان آن حکم را تنفيذ کرد. باز تو او را در دهان مرگ انداختي. از اين هر دو بالاتر اين که به خود جرات دادي و با جسارت در برابر خدا ايستادي و با علي بن ابيطالب مخالفت کردي... تو مردم نادان را برانگيختي و آنان را به معرکه جنگ آوردي و با مکر و حيله خونشان را بر زمين ريختي و اين ها ثمره تلخ بي ايماني تو به معاد و نترسيدن از عقاب الهي است... (5)» به اين ترتيب حزب بني اميه در همان اوايل زمامداري عثمان توانست به طور شگفت آوري به دو رکن حکومت(ثروت و منصب) نزديک شده، آن ها را قبضه کند و در انتظار دستيابي به رکن سوم حاکميت يعني دين بنشيند. اين موقعيت نيز با قتل عثمان پيش آمد و معاويه با ادعاي خونخواهي خليفه شهيد، در مدتي اندک توانست عواطف ديني مردم را منحرف و سپاه دين را بر ضد دين(علوي) به خيزش درآورد. به عبارت ديگر همان طور که حيات عثمان عامل کسب مناصب حساس براي بني اميه شد، مرگ وي هم مورد استفاده کامل آنان قرار گرفت و يک پله ديگر آنان را به قدرت نزديک تر کرد. در اين باره نامه شبث بن ربعي به معاويه قابل تامل است. «تو براي گمراه کردن مردم و جلب آرا و تمايل آنان و براي اين که آنان را به زير فرمان خود درآوري، هيچ وسيله اي نداري جز اين که گفتي پيشواي شما به ناحق و مظلومانه کشته شد و ما به خونخواهي او برخاسته ايم. در نتيجه فرومايگان و افراد نادان بر گرد تو فراهم آمده اند... دلت مي خواست او کشته شود تا به اين جا برسي...»(6) امام علي(ع) به زيباترين شيوه استفاده دو منظوره از عثمان را توسط معاويه در نامه اي به او يادآور مي شود: «انک انما نصرت عثمان حينما کان النصر لک وخذلته حينما کان النصر له(7) وقتي پشتيباني از عثمان به نفع تو بود، به ياري اش شتافتي و آن گاه که به نفع او بود، او را خوار گذاشتي.» از همين دوره زمان تعارض بين حاکميت حق علوي و حاکميت باطل اموي آغاز شد و تمام دوران حکومت اميرمؤمنان و دوره کوتاه حکومت امام حسن(ع) را به خود مشغول ساخت و سرانجام در سال 41.ه به دلايل متعدد داخلي و خارجي اين تعارض به نفع جريان اموي پايان يافت و امام حسن(ع) را ناچار به صلح کرد. بنابراين بايد دقت کرد که تلاش هاي بني اميه از 8 هجري تا 41 هجري(33 سال) براي دست يابي به حاکميت در اين دوره به مرحله نهايي و ثمردهي مي رسد و امام حسن(ع) که با چنين جريان ريشه داري رو به رو مي گردد، ناچار به صلح مي شود. (8) امام خود به برخي از دلايل صلح با معاويه بارها اشاره کرد که يک مورد آن چنين است:

1- شيخ طوسي به سند معتبر از امام زين العابدين(ع) نقل مي کند: «وقتي امام حسن(ع) براي صلح با معاويه راهي شد و با او ملاقات کرد، معاويه بر فراز منبر رفت و گفت: ايهاالناس! حسن فرزند علي بن ابي طالب و فاطمه زهرا مرا اهل خلافت دانست و خود را اهل خلافت ندانست و اينک به رغبت و شوق آمده است تا با من بيعت کند. برخيز يا حسن! سپس حضرت برخاست و فرمود: «... اي جماعت! سخن مي گويم بشنويد و گوش و دل خود را با من همراه سازيد و سخنانم را ثبت کنيد... اگر سال ها بايستم و فضيلت ها و کرامت هايي را که خدا ما را به آن مخصوص کرده، بشمارم، تمام نخواهد شد. منم فرزند پيغمبر بشير و نذير و سراج منير که حق تعالي او را رحمت عالميان گردانيده و پدرم علي ولي مؤمنان و شبيه هارون است. معاويه پسر صخر ادعا مي کند من او را اهل خلافت دانسته ام و خود را اهل آن ندانسته ام! دروغ مي گويد. به خدا سوگند که من در کتاب خدا و نت خدا برتر از مردم به خلافت هستم. ولکن ما اهل بيت(ع) روزي که حضرت رسالت(ص) از دنيا رفته است تا حال هميشه مظلوم و مقهور بوده ايم. پس خدا حکم کند ميان ما و آن ها که بر ما ظلم کردند و حق ما را غصب کردند و بر گردن ما سوار شدند، مردم را بر ما مسلط کردند و حق ما را که در کتاب خدا براي ما مقرر شده است، از خمس و غنائم، منع کردند و کسي که منع کرد از مادر ما فاطمه، ميراث او را از پدرش... امت مرا واگذاشتند، ياري نکردند و با تو بيعت کردند. اي پسر حرب! اگر ياران مخلص مي يافتم که با من در مقام فريب نبودند هرگز با تو بيعت نمي کردم، چنان چه حق تعالي هارون را زماني که قومش او را تضعيف کردند و با او دشمني نمودند معذور داشت، هم چنين من و پدرم وقتي که امت دست از ما برداشتند و متابعت غير ما کردند و ياوري نيافتيم، نزد خداوند معذور هستيم. احوال اين امت با امت هاي گذشته مثل هم است... معاويه گفت: به خدا سوگند که حسن از منبر فرود نيامد تا زمين بر من تيره شد، خواستم به او ضرر برسانم. ولي فهميدم فروخوردن خشم به عافيت نزديک تر است.»(9) در اين سخنراني تکان دهنده امام به نکات بسيار حساسي اشاره مي کند و با کالبد شکافي اوضاع کنوني، سرنخ هاي آن را در دوران گذشته نشان مي دهد و آن چيزي نيست جز خروج حاکميت ديني از مسير اصلي خود، امري که موجب تمام انحرافات بعدي و مظلوميت اهل بيت(ع) شد. علاوه بر اين امام به عوامل ديگر مانند همراهي نکردن مردم، غدر و نيرنگ بازي آنان، نداشتن همراهان مخلص، تضعيف موقعيت توسط مردم، دشمني آنان با امام اشاره مي کند و در پايان جواز صلح در شرايط اين چنيني را يادآور مي شود. در هر صورت دوران دستيابي به حاکميت براي اموي ها فرارسيد و معاويه با فراخواني امام(ع) به شام و اخذ بيعت، کوشيد اين پيروزي را به طور رسمي اعلام کند. فضيل غلام محمد بن راشد نقل کرده است که امام صادق(ع) فرمود: «معاويه به حسن بن علي(ع) نامه نوشته و او و حسين(ع) و ياران علي(ع) را به شام فراخواند. همه از جمله قيس بن سعد بن عباده انصاري به شام آمدند. معاويه به آنان اذن ورود داد. آن گاه گفت: اي حسن برخيز و بيعت کن. او برخاست و چنين کرد. سپس گفت: اي حسين برخيز و بيعت کن. او نيز برخاست و چنين کرد. سپس گفت: اي قيس تو نيز برخيز و چنين کن. او هم برخاست و متوجه امام حسين(ع) شد تا او چه فرمان دهد. حسين(ع) فرمود: اي قيس او(امام حسن(ع)) امام من است.»(10)

بعد از صلح چه گذشت؟

چند روز بعد از امضاي قرارداد صلح، امام حسن(ع) با مردم کوفه وداع کرد و رهسپار مدينه شد. (11) و به دنبال آن معاويه به طور کامل بر سرنوشت مسلمانان حاکم شد و حکومت تمام عيار اموي را به پيش برد. اما طبيعي بود که ماهيت ضد ديني حکومت معاويه اجازه نمي داد، مصالحه با امام به همان حالت باقي بماند به عبارت ديگر هر چند صلح در ظاهر به وقوع پيوسته بود ولي در حقيقت ماهيت متضاد اين دو جريان اجازه مصالحه واقعي به آنان نمي داد و علي رغم زدوده شدن تضادهاي ظاهري که موجب حفظ جان شيعيان شد، تضادهاي واقعي هم چنان باقي بود و جبهه حق و باطل هرگز قابل تفاهم و تصالح نبودند. در مورد جدايي بني اميه از اسلام و مباين بودن جبهه آنان با جبهه حقيقي دين، شهيد مطهري قدس سره اين گونه به بررسي دلايل ضديت آنان با اسلام اشاره مي کند: «مبارزه شديد امويان که در راس آن ها ابوسفيان بود، با اسلام و قرآن... دو علت داشت: يکي رقابت نژادي که در سه نسل متوالي متراکم شده بود. دوم تباين قوانين اسلامي با نظام زندگي اجتماعي رؤساي قريش مخصوصا اموي ها که اسلام بر هم زننده آن زندگاني بود... گذشته از اين ها مزاج و طينت آن ها طينتي منفعت پرست و مادي بود و در اين گونه مزاج هاي روحي، تعليمات الهي و رباني اثر ندارد و اين ربطي به باهوش يا بي هوشي آن ها ندارد. کسي به تعليمات الهي اذعان پيدا مي کند که در وجود خودش پرتوي از شرافت و علو نفس و بزرگواري باشد. اين مطلب خود يک اصل بزرگي است. داستان ابوسفيان و عباس و گفتن«لقد صار ملک ابن اخيک عظيما...» قصه«بالله غلبتک يا اباسفيان» ايضا قصه«تلقفونها تلقف الکره» همگي دليل کوري باطني ابوسفيان است.(12) و بر پايه همين تفسير است که به طور متوالي شاهد بروز تضادهاي دروني به صورت توطئه هاي متعدد معاويه براي قتل امام هستيم(استفاده از هر وسيله ممکن) و در مقابل امام را نيز مي بينيم که(تنها با وسايل مشروع) در صدد تضعيف حکومت معاويه است. البته معاويه بارها مي کوشيد بر تضادهاي حقيقي جبهه باطل و حق سرپوش گذارد و حداقل در منظر عمومي منازعات خود و امام را امري در نهايت حزبي، قبيله اي و طايفه اي جلوه دهد و در مقابل امام با درايت کامل اجازه شکل گيري چنين تصوري را نمي داد. بنابراين تمام تلاش معاويه اين بود که بر تضادهاي حقيقي دو جبهه سرپوش گذارد و جبهه حق را در سايه صلح ظاهري در خود هضم کند و برعکس امام مي کوشيد در سايه صلح ظاهري بيشترين منافع متصور را نصيب خود و شيعيان کند و در عوض تضادهاي دروني را در هر فرصت ممکن بروز دهد. نمونه اي تاريخي را در اين باره مي خوانيم: معاويه براي مروان نامه اي نوشت و در آن از مروان خواست دختر عبدالله بن جعفر، برادرزاده امام علي(ع)، را براي پسرش يزيد خواستگاري کند و افزود: مهريه اش هر قدر باشد، مي پذيرم و هر قدر قرض داشته باشد، مي دهم. به علاوه اين وصلت موجب صلح بين بني اميه و بني هاشم خواهد شد. مروان بلافاصله بعد از دريافت نامه با عبدالله بن جعفر ملاقات و موضوع خواستگاري را مطرح کرد. او گفت: اختيار اين امور با حسن بن علي(ع) است. از او خواستگاري کن. مروان به ناچار نزد امام رفت و دختر عبدالله را خواستگاري کرد. امام به او فرمود: هر کسي را که مي خواهي دعوت کن تا گرد هم آيند. وقتي بزرگان دو طايفه جمع شدند، مروان بلند شد و بعد از خطبه و حمد و ثناي الهي گفت: اميرمؤمنان معاويه به من فرمان داده تا زينب دختر عبدالله بن جعفر(13) را براي يزيد خواستگاري کنم به اين ترتيب که: هر قدر پدرش خواست مهر تعيين کند. هر قدر پدرش مقروض بود، مي دهم. اين وصلت موجب صلح بين دو طايفه بني اميه و بني هاشم مي شود. يزيد پسر معاويه کسي است که نظير ندارد. به جانم سوگند حسرت و افتخار شما به يزيد بيشتر از حسرت و افتخار او به شماست و او کسي است که به برکت چهره اش از ابرها طلب باران مي شود. در پي اين سخنان مروان نشست و امام حسن(ع) به پاخاست و فرمود: «...اما ما ذکرت من حکم ابيها في الصداق فانا لم نکن لندعب عن سنة رسول الله في اهله وبناته ... واما الصلح الحيين فانا عادينا لله و في الله فلا نصالحکم للدنيا...؛ 
1- در مورد مهريه، ما از سنت پيامبر(ص)(840 درهم) تجاوز نمي کنيم.
2- در مورد قرض ها، چه وقت زن هاي ما قرض پدران شان راداده اند؟
3- در مورد صلح بين دو طايفه دشمني ما با شما براي خدا و در راه خداست. بنابراين با دنياي شما صلح نمي کنيم.
4- در مورد افتخار ما به وجود يزيد... اگر مقام خلافت بالاتر از مقام نبوت است، ما بايد به يزيد افتخار کنيم و اگر مقام نبوت بالاتر است، او بايد به ما افتخار کند.
5- در مورد طلب باران به برکت چهره يزيد... تنها از محمد و ال محمد طلب باران مي شود. نظر ما اين است که دختر عبدالله را به ازدواج پسرعمويش قاسم بن محمد بن جعفر در آوريم...»(14)
در ضمن همين رويداد به ظاهر خانوادگي است که امام در جمع بزرگان هر دو گروه مبناي دشمني آنان را يادآور مي شود و نقشه معاويه را که درصدد بود، ابتدا سطح منازعات را به دعواهاي حزبي و قبيله اي تقليل دهد و بعد خود را منادي صلح و آشتي معرفي کند، نقش بر آب مي کند و همين نکته کليدي است که باعث مي شود علي رغم مصالحه ظاهري، تعارضات همچنان ادامه يابد و با به اوج رسيدن آن در زمان امام حسين(ع) آتش جنگ شعله ور شده، لايه هاي پنهان منازعات بار ديگر چهره خود را بنماياند و نشان دهد که حق و باطل هرگز آشتي پذير نيستند و صلح امام حسن(ع) تنها يک حرکت تاکتيکي براي بقاي اقليت شيعه بوده است.(15) با اين ديدگاه براي يافتن دلايل شهادت امام حسن(ع) بايد به تعارض جبهه حق و باطل توجه کرد نه تعارضات قبيله اي و...

الف - نسبت به امام

1- پيمان شکني: معاويه حتي نتوانست يا نخواست براي ايامي چند هدف اصلي خود از جنگ با امام را برملا نسازد و به اين ترتيب پرده از هدفي برداشت که آشکارترين دليل بر سازش ناپذيري دو جبهه بود. علامه مجلسي در اين باره مي نويسد: «چون صلح منعقد شد، معاويه متوجه کوفه شد تا آن که روز جمعه به نخيله فرود آمد. در آن جا نماز کرد، خطبه اي خواند، در آخر خطبه اش گفت: من با شما قتال نکردم براي آن که نماز کنيد يا روزه بگيريد يا زکات بدهيد وليکن با شما قتال کردم که امارت بر شما را به هم رسانم. خدا به من داد، هر چند شما نمي خواستيد. شرطي چند با حسن کرده ام، همه در زير پاي من است. به هيچ يک از آن ها وفا نخواهم کرد. پس داخل کوفه شد. بعد از چند روز که در کوفه ماند، به مسجد در آمد. حضرت امام حسن(ع) را بر منبر فرستاد و گفت: بگو براي مردم که خلافت حق من است.»(16)

2- تلاش براي جذب امام: معاويه تلاش بسياري به خرج مي داد که امام را به سوي خود جذب کند تا مرزهاي روشن جدايي حقيقي بين دو جبهه را بپوشاند. امام نيز با شيوه هاي مختلف هم چنان بر جدا بودن دو جبهه تاکيد مي کرد. يکي از شيوه ها تلاش براي برقراري ارتباط هاي سببي و خانوادگي و ائتلاف قبيله اي بود که نمونه اي از آن را خوانديم. يکي ديگر از شيوه هاي معاويه ارسال هدايا و جوايز و در مجموع تحرکات عاطفي بود که البته امام نيز آن ها را دريافت و به مصارف لازم مي رساند (17)، اما اجازه نمي داد از اين ها به عنوان نزديکي وي به معاويه تعبير شود. امام باقر (ع) مي فرمود: «قد کان الحسن والحسين يتقبلان جوائز المتغلبين مثل معاوية لانهما کانا اهلا لما يصل اليهما من ذلک وما في يد المتغلبين عليهم حرام وهو للناس واسع اذا وصل اليهم في خير واخذوه من حقه؛ حسن و حسين(ع) عطاياي زورمنداني مثل معاويه را مي پذيرفتند، زيرا حق آنان بود و آنچه در اختيار زورمداران ستمگر است، براي خود آنان حرام است ولي اگر در راه(اطاعت) و خير به مردم برسد، براي آنان حلال است و به حق دريافت کرده اند.» قال ابوجعفر بن محمد(ع): «وجوائزهم لمن يخدمهم في معصية الله حرام عليهم وسحت؛ و عطاياي آنان براي کساني که در نافرماني خدا به آنان خدمت مي کنند، حرام و نارواست.»

3- توهين به امام: از جمله رفتارهايي که دستگاه بني اميه در برابر امام اتخاذ کرد، توهين به آن حضرت بود که در قالب ها و شکل هاي مختلفي اجرا مي شد و صفحات تاريخ پوشيده از اين نوع رفتارهاست. در يک مورد امام به معاويه چنين فرمود: اين گروه به من ناسزا نگفتند بلکه تو به من ناسزا گفتي، زيرا، تو با زشتي انس گرفته اي و اخلاق ناپسند در جانت ريشه دوانده. با محمد و خاندان او دشمني مي ورزي. سوگند به خدا اي معاويه! اگر من و اين جماعت در مسجد پيامبر(ص) درگير مي شديم و مهاجرين و انصار اطراف ما بودند، جرات چنين جسارت هايي نسبت به ما نداشتند...» (18) در جاي ديگر پسر عاص به معاويه مي گويد: «مردم به دنبالش راه افتاده اند. فرمان داد، اطاعت کردند. سخن گفت تصديق کردند. اين دو کار را به جاهاي باريک تري خواهند کشاند. چه خوب بود که کسي را دنبالش مي فرستادي تا او و پدرش را لعن مي کرديم و دشنام مي داديم و ارزش هر دو را در پيش ديگران پايين مي آورديم. (19)» در همان مجلس معاويه، اطرافيان معاويه اهانت هايي به امام کردند و کوشيدند مقام و منزلت وي را کم کنند از جمله اين که: «تو اي حسن! ادعا کرده اي خلافت به تو مي رسد تو توان آن را نداري... ما تو را به اين جا دعوت کرده ايم که تو و پدرت را دشنام دهيم. اما پدرت را خدا به تنهايي سزايش را داد، ... شما مدعيان چيزهايي بوده ايد که حقيقت ندارد...»(20)

4- تهمت ها به امام: در اين بخش نيز معاويه و اموي ها نهايت تلاش خود را به خرج دادند تا از منزلت امام بکاهند. از جمله به امام مي گفتند: «تو و پدرت در قتل خلفاي قبلي شرکت داشتيد. با ابوبکر درست بيعت نکرديد. در حکومت عمر کارشکني کرديد و عثمان را کشتيد و...»(21)

5- توهين و تهمت به امام علي بن ابيطالب(ع): معاويه براي درهم کوبيدن جبهه امام حسن(ع) به امام علي(ع) توهين مي کرد و به او تهمت مي زد و ديگران را هم به اين کار تشويق مي کرد. اين توهين ها گاه در مورد شخص حضرت علي(ع) بود و گاه در مورد زمامداري و امامت او که در نوع دوم هدف خنثي سازي جايگاه امامت در اذهان مردم بود. در همان مجلس قبل که معاويه يارانش را براي تحقير امام حسن(ع) گردآورد، به آنان اين گونه رهنمود داد: «شما سعي کنيد کشته شدن عثمان را به پدرش علي نسبت دهيد و اين مطلب را جا بيندازيد که وي از سه خليفه قبل ناخشنود بوده» و در پي آن بود که سيل حملات عليه امام علي(ع) سرازير شود مانند: پدرت علي به خاطر دوستي دنيا و سلطنت بر عثمان عيب جويي کرد و سپس در قتل او مشارکت جست؛ پدرت ابوبکر را مسموم کرد؛ در توطئه قتل عمر دست داشت؛ پدرت با رسول خدا(ص) دشمن بود؛ او شمشيري بلند و زباني گويا داشت؛ زنده ها را مي کشت؛ مردگان را متهم مي ساخت و...(22) معاويه بعد از شهادت امام حسن(ع) نيز به کارگزارانش نوشت: «هرگز اهانت به علي بن ابيطالب را فراموش نکنيد.» گاهي معاويه در حضور امام حسن(ع) به ايشان اهانت مي کرد از جمله: معاويه در سفري که به مدينه داشت، بالاي منبر رفت و با ناسزاگويي، به مقام امام علي(ع) توهين کرد. امام حسن(ع) در همان مجلس برخاست و فرمود: «... اي مردم! خداوند هيچ پيامبري را نفرستاد مگر اين که مجرمان را دشمن او قرار داد. چنان که قرآن مي فرمايد: «وکذلک جعلنا لکل نبي عدوا من المجرمين.» من پسر علي هستم و تو پسر صخر، مادر تو هند است و مادر من فاطمه. مادربزرگ تو نثيله و مادربزرگ من خديجه است.»(23) و در مجلسي ديگر که به امام علي(ع) هتاکي زيادي کرد، امام حسن(ع) فرمود: «اي پسر جگرخواره! آيا به اميرمؤمنان ناسزا مي گويي؟ با اين که پيامبر فرمود هر کس به علي ناسزا بگويد، به من ناسزا گفته و هر کس به من ناسزا بگويد، به خدا ناسزا گفته و کسي که به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براي هميشه به دوزخ وارد مي کند. آن گاه به عنوان اعتراض مجلس را ترک کرد.» (24)

6- برکناري ياران علي(ع): معاويه بعد از اعلام نقض پيمان صلح با امام حسن(ع)... دستورالعملي صادر کرد که بر اساس آن تمام ياران و محبان اهل بيت(ع) بايد از کارهاي حساس و غيرحساس کشور اسلامي شامل(حجاز، عراق، ايران، شامات) برکنار مي شدند: «انظروا الي من اقامت عليه البينة. انه يحب عليا واهل بيته فامحوه من الديوان واسقطوا عطاءه ورزقه و من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنکلوا به و اهدموا داره...؛(25) درباره هر کس دليلي اقامه شد که او علي واهل بيت او را دوست دارد، نامش را از ديوان ها محو کنيد و حقوق و مزايايش را نپردازيد و هر کس را که به دوستداري اهل بيت(ع) متهم کرديد، کار را بر او سخت بگيريد و خانه اش را خراب کنيد.»

7- کشتن شخصيت هاي شيعي: معاويه مي کوشيد از اين طريق نيز جبهه حق را تضعيف کند و اجازه نفس کشيدن به آنان ندهد. لذا گاه به طور مستقيم بر دار کشيدن آنان را نظارت مي کرد و در مواردي خود فرمان قتل مي داد. اشخاصي مانند: حجر بن عدي و فرزندانش در مرج عذرا، رشيد هجري، کميل بن زياد، ميثم تمار، محمد بن اکثم، خالد بن مسعود، جويريه، عمر بن حمق، قنبر، مزرع و... قرباني اين شيوه شدند و پيش بيني هاي امام علي(ع) تحقق يافت. «عمت خطتها وخصت بليتها»(26) «واصاب البلاء من ابصر فيها واخطا البلاء من عمي عنها»(27) اين بليه اي است که همه جا را مي گيرد ولي گرفتاري اش به طبقه اي معين اختصاص دارد. و فتنه کور و تاريکي است که دامنه آن فراگير و همگاني و گرفتاري آن ويژه افراد خاص(شيعيان) است. بلاي آن به کسي مي رسد که بينا باشد و به هر کور و بي تفاوت راه پيدا نمي کند.

ب - نسبت به ارزش ها

نشانه هاي تعارض را مي توان در روي کرد جبهه اموي نسبت به ارزش ها نيز جست و جود کرد. اين جبهه همواره در تقابل و جنگ با ارزش هاي ناب اسلامي بود که از جمله مي توان به اين موارد اشاره کرد:

1- روي کرد به بدعت ها: حکومت معاويه سرتاسر آکنده از انواع خلاف ها و ظلم ها در ابعاد مختلف آن بود که برخي عبارتند از: در ايام خلافت خود چهل روز در نماز جمعه صلوات بر رسول خدا(ص) را ترک کرد. وقتي علت را پرسيدند: گفت: «نام پيامبر بر زبان جاري نمي کنم تا اهل بيت او بزرگ نشوند.»(28) معاملات ربوي را تجويز کرد. به طوري که ابودرداء در برابرش ايستاد و گفت: «از رسول خدا(ص) شنيدم که مردم را از معاملات ربوي نهي کرد، مگر آن که وزن دو جنس با يکديگر برابر باشد.» و معاويه بي اعتنايي کرد و ابودرداء - با اين که قاضي دمشق بود - از کار دست کشيد و به مدينه رفت. (29) برخي از احکام حج را عملا تغيير داد. او در هنگام احرام بر خود عطر زد. (30) نسبت به شعائر هر طور مي خواست عمل مي کرد. مثلا در نماز عيد فطر و قربان اذان و اقامه اضافه کرد. با اين که پيامبر(ص) فرموده بود: «ليس في العيدين الاذان و الاقامة.»(31) خطبه نماز عيد را قبل از نماز خواند...(32) آب را در ظرف طلا نوشيد، غذا در آن خورد.(33) لباس حرير پوشيد(34) و...

2- علني کردن منکرات: ماهيت ضد ديني حکومت بني اميه چنان مبتذل بود که منکرات آنان به صورت علني نيز بروز مي يافت. مانند آن که معاويه طي نامه اي زياد بن عبيد(ابيه) را به پدر خود، ابوسفيان، نسبت داد: «من اميرالمؤمنين معاوية بن ابي سفيان الي زياد بن ابي سفيان...» اين کار معاويه موجب شد گروه هاي زيادي مانند امام حسن(ع) و حسين(ع)، يونس بن عبيد، عبدالرحمان بن حکم، ابوعريان و ابوبکره و حسن بصري و... به اين رفتار اعتراض کردند و نوشتند که رسول خدا(ص) فرمود: «الولد للفراش وللعاهر الحجر(35) فرزند مال مادر است و زناکار بايد سنگسار شود.»
پس بايد او را زياد بن سميه ناميد نه زياد ابن ابي سفيان. زيرا به شهادت ابي مريم سلولي ابوسفيان از جمله کساني بود که با سميه روابط نامشروع داشت و اين انتساب معاويه خلاف صريح فرمايش رسول خدا بود و ... .

3- مبارزه با مشروعيت حکومت علوي: در کنار تمام خلاف هاي فوق، آن چه هدف اصلي معاويه بود، ساقط کردن حکومت علوي و فرزندان وي از مشروعيت بود. وي تلاش مي کرد براي تثبيت حکومت خود، جبهه مقابل را از مشروعيت بيندازد و براي اين کار شيوه هاي عجيبي نيز به کار برد که برخي عبارتند از:

الف- مشروعيت بخشي به خلافت خلفاي سه گانه: معاويه براي اين هدف از شخصيت هاي ديني و روحاني وابسته استفاده کرد تا به خيال خود زمينه کم رنگ شدن احاديث نبوي در مورد علي(ع) را فراهم سازد. لذا او بارها از کارگزاران خود مي خواست:

1- «با کمال دقت راوياني را که طرفدار عثمان هستند و در فضايل او سخن مي گويند، شناسايي کنيد و در مجامع شرکت دهيد و بزرگ بداريد و نام آنان را به همراه روايات و احاديث آن ها درباره عثمان و پدرش براي من بفرستيد.»(36) به اين ترتيب در مدت زماني اندک احاديث متنوعي در مورد عثمان خلق شد.

2- او هم چنين به کار گزارانش فرمان داد چون روايات درباره عثمان زياد شده، از اين پس به گويندگان و نويسندگان بگوييد درباره ابوبکر و عمر و ديگر صحابه حديث بسازند. هر حديثي را که درباره ابوتراب شنيديد، آن را رها نکنيد، مگر اين که حديثي از صحابه در رد آن براي من نقل کنيد. چنين رواياتي چشم مرا روشن و ادله و حجت مربوط به ابوتراب را کم رنگ تر مي کند و حجت شان را باطل مي سازد.»(37) اين سياست چنان پيش رفت که هر کسي حديثي از پيامبر(ص) نقل مي کرد، ديگر به حديث او با شک و ترديد نگاه مي کردند. امام باقر(ع) در مجلسي براي آگاهي مردم از اين گونه احاديث بيش از صد مورد را خواند و فرمود: «مردم گمان مي کنند اين گونه احاديث صحيح است. آن گاه فرمود: هي والله کلها کذب و زور(38) اين ها همه به خدا قسم، دروغ و بهتان است.» ابان بن تغلب مي گويد: «خدمت امام باقر(ع) عرض کردم: بعضي از آن احاديث را بيان فرماييد امام فرمود: رووا ان سيدي کهول اهل الجنة ابوبکر و عمر و ان عمر محدث و ان الملک يلقنه و ان السکينة تنطلق علي لسانه و ان عثمان الملائکة تستحيي منه ...؛(39) روايت مي کنند که ابوبکر و عمر دو آقاي پيران اهل بهشت هستند و مي گويند عمر از ملائکه خبر مي گرفت و ملائکه مطالب را به وي تلقين مي کردند و آرامش و وقار بر زبانش جاري مي شد و مي گويند عثمان کسي است که ملائکه از او حيا مي کنند... پس امام فرمود: به خدا قسم همه اين ها دروغ است.»

ب) قداست زدايي از سيماي امير مؤمنان(ع): اقدام دوم معاويه اين بود که از سيماي امام قداست زدايي کند و با اين ترفند جايگاه او را از دل ها بزدايد. شهيد مطهري رحمه الله مي نويسد: «علي(ع) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد، بر خلاف انتظار معاويه، علي(ع) به صورت نيرويي باقي ماند و معاويه آن طوري که اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مي دهد، از اين موضوع خيلي ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتي عليه علي(ع) کرد.»(40) بخشي از تلاش هاي معاويه در اين عرصه چنين است: دستور داد در منابر رسما علي(ع) را سب کنند و آن را در خطبه هاي نماز و منابر رواج داد و با تهديد و ارعاب مردم را وادار به اين کار مي کرد. در موردي از احنف بن قيس خواست که به علي(ع) لعن کند و او چون با اصرار معاويه روبه رو شد، بر منبر رفت و گفت: «معاويه مرا به لعن علي امر کرده است، معاويه و علي اختلاف داشتند. به هر کدام ظلم شده است، او را دعا مي کنم. لعنت خدا و ملائکه و خلق تو اي خدا بر کسي باد که ظلم کرده است و لعنت تو بر فئه باغيه از اين ها باد.» مردم هم گفتند: آمين. صحابه منافق را وادار به جعل حديث عليه امام مي کرد. از جمله سمرة بن جندب را با 400 هزار درهم وادار کرد بگويد آيه«من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله ...»(41) که درباره علي(ع) در ليلة المبيت است درباره ابن ملجم نازل شده است. در اين زمينه کار به جايي رسيد که دست به بدعت در احکام هم زدند. مثلا چون در خطبه هاي نماز عيد علي(ع) را سب مي کردند و مردم به خاطر اين که نشنوند از محل نماز خارج مي شدند، خطبه ها را مقدم بر نماز کردند.(42) امام باقر(ع) در مورد اين اقدام بني اميه مي فرمود: «ويروون عن علي(ع) اشياء قبيحة و علي الحسن و الحسين(ع) ما يعلم الله انهم قد رووا في ذلک الباطل و الکذب و الزور؛(43) مطالب زشتي را درباره علي(ع) و حسن و حسين(ع) نقل مي کردند که خدا مي داند همه اش باطل و دروغ و بهتان بود.»

4- تلاش براي تشکيل حکومت موروثي: آن چه هدف اصلي معاويه بود و تمام اقداماتش بر محور آن دور مي زد، قبضه کردن حکومت و تثبيت آن در دست بني اميه بود؛ همان هدف پنهاني که امام حسن از آن آگاه بود و براي اتمام حجت در شرايط صلح، آن را گنجاند: «هذا ما صالح عليه الحسن بن علي بن ابيطالب معاوية بن ابي سفيان: صالحه علي ان يسلم اليه ولاية امر المسلمين علي ان يعمل فيهم بکتاب الله و سنة رسوله(ص) و سيرة الخلفاء الصالحين و ليس لمعاوية بن ابي سفيان ان يعهد الي احد من بعده عهدا بل يکون الامر من بعده شوري بين المسلمين ...؛(44) اين قرارداد صلحي است بين حسن بن علي بن ابيطالب و معاوية بن ابي سفيان: با او مصالحه کرد به اين که ولايت امر مسلمانان را به او واگذارد، به اين شرط که بين مسلمانان براساس کتاب خدا و شيوه پيامبر و سيره خلفاي صالح عمل کند و معاويه حق ندارد که پس از خود کسي را به جانشيني و خلافت انتخاب کند و تعيين خليفه براساس شوراي بين مسلمانان باشد.» و يا به اين صورت که: «المادة الثانيه ان يکون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فلاخيه الحسين و ليس لمعاوية ان يعهد به الي احد.»(45) اما معاويه در راستاي همان هدف اصلي خود، بعد از پانزده سال که موانع سر راه خود را برداشت، تصميم گرفت يک همه پرسي عمومي به راه اندازد و براي فرزندش يزيد از عموم مردم مکه، مدينه، شامات، عراق و ... بيعت بگيرد. براي اين کار به تمام مراکز حکومتي بخشنامه کرد و مخالفان را با شدت تمام سرکوب کرد. اما مدتي بعد از طرح گرفتن بيعت عمومي متوجه شد که گروه هاي خواص هم چنان مخالف او هستند و بالاترين خطرها نيز به دو دليل از جانب امام حسن(ع) است:
اولا: بسياري از مخالفان منتظرند ببينند سلاله رسول خدا(ص) چه مي کند چرا که در صلح نامه شرط کرده بود، براي معاويه خليفه و جانشيني تعيين نشود.
ثانيا: امام مجتبي(ع) در ميان مردم مسلمان از پايگاه بسيار قوي برخوردار است و شايستگي عظمت و لياقت او براي تصدي خلافت و زمامداري جامعه زبانزد است. از طرفي معاويه مي دانست که اگر موضوع ولايتعهدي را به مردم واگذارد، هيچ کس کم ترين توجهي به يزيد نخواهد کرد. از اين رو معاويه به فکر افتاد نظر مخالفان را به سوي خود جلب کند و نامه هايي به حسين بن علي، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير، عبد الله بن جعفر و ... نوشت. امام حسين(ع) در پاسخ نامه او نوشت: «اتق الله يا معاوية! و اعلم ان لله کتابا لايغادر صغيرة و لا کبيرة الا احصاها، واعلم ان الله ليس بناس لک قتلک بالظنة و اخذک بالتهمة و امارتک صبيا يشرب الشراب و يلعب بالکلاب ما اراک الا و قد او بقت نفسک و اهلکت و اضعت الرعية والسلام؛(46) اي معاويه! در مورد جانشيني فرزندت يزيد و اصرار بر آن از خدا بترس. بدان که براي خداوند منان صحيفه اي است که تمام اعمال ريز و درشت را ثبت مي کند و هيچ عملي از آن مخفي نخواهد ماند. معاويه! بدان خداوند همانند مردم نيست که بخشي از آنان را با کم ترين سوءظني بکشي و عده اي ديگر را متهم نمايي و دستگير کني. فرزندت يزيد که آرمان تو است، شراب مي آشامد و به سگ بازي مشغول است. معاويه! مي بينم که تنها با اين کارت خودت را متزلزل مي سازي و دين خود را نابود مي کني و مردم را از بين مي بري.»

نشانه هاي تعارض از سوي جبهه امام حسن(ع)

تمام اقدامات امام در طول دوره بعد از صلح رو در روي اقدامات معاويه قرار داشت. عمده کوشش هاي امام به دو بخش تقسيم مي شود که به اختصار به آن دو مي پردازيم.

الف - فعاليت هاي ديني و نشر فرهنگ اسلام: پس از حضور امام(ع) در مدينه، محدثان و دانشمندان گرد وجود حضرت حلقه زدند. اين افراد يا از صحابه پيامبر(ص)، و ياران با سابقه امام علي(ع) بودند يا تابعين و ديگر گروه ها بودند. از گروه اول مي توان به احنف بن قيس، اصبغ بن نباته، جابر بن عبدالله انصاري، جعيد همداني، حبة بن جوين عرفي، حبيب بن مظاهر، حجر بن عدي، رشيد هجري، رفاعة بن شداد، زيد بن ارقم، سليمان بن صرد خزاعي، سليم بن قيس هلالي، عامر بن واثله بن اسقع، عباية بن عمر و بن رهبي، قيس بن عباد، کميل بن زياد، حارث بن اعور بن بنان، مسيب بن نجبه فزاري و ميثم بن يحيي تمار اشاره کرد و از گروه دوم ابوالاسود دوئلي، ابواسحاق بن کليب سبيعي، ابومخنف، جابر بن خلد، جارود بن منذر، حبابه بنت جعفر والبيه، سويد بن غفلة، مسلم بن عقيل و ... را نام برد. اين ها کساني بودند که از شهرهاي مختلف گرد آمدند و به واسطه تربيت علمي و معنوي صحيح به عنوان سدهاي محکم در مقابل تحرکات معاويه ايستادند.(47) عمق فعاليت هاي علمي و تربيتي امام(ع) چنان بود که وقتي معاويه از يکي از افرادي که از مدينه به شام آمده بود، از امام حسن(ع) پرسيد او پاسخ داد: امام حسن(ع) نماز صبح را در مسجد جدش برگزار مي کند تا طلوع آفتاب مي نشيند و سپس تا به نزديک ظهر به بيان احکام و تعليم مردان مشغول است، سپس نماز مي خواند و به همين گونه زنان از احاديث و روايات او بعد از ظهر استفاده مي کنند و اين برنامه هر روز اوست.(48) ابن صباغ مالکي هم مي نويسد: «و کان اذا صلي الغداة في مسجد رسول الله(ص) جلس في مجلسه يذکر الله حتي ترتفع الشمس و يحبس اليه من يجلس من سادات الناس يحدثهم ... و يجتمع الناس حوله فيتکلم بما يشفي غليل السائلين و يقطع حجج المجادلين ...؛(49) نماز صبح را در مسجد النبي برگزار مي نمايد و تا طلوع آفتاب مي نشيند و به ذکر خدا مشغول مي شود. روزها مردم گرداگردش حلقه مي زنند و او برايشان معارف و احکام الهي را بازگو مي کند ... مردم اطراف او گرد مي آيند تا سخنانش را بشنوند که دل هاي شنوندگان را شفا مي بخشد و تشنگان معارف را سيراب مي کند. بيانش حجت قاطع است. به طوري که جاي احتجاج و مجادله باقي نمي ماند.» البته امام(ع) براي فعاليت هاي اين چنيني به سلاح علم مجهز بود. آن هم علمي که از پدرش امير مؤمنان(ع) و جدش رسول خدا(ص) به ارث برده بود. لذا امام صادق(ع) مي فرمود: «وقتي حضرت حسن(ع) با معاويه صلح کرد، روزي در نخيله نشسته بودند. معاويه گفت: شنيده ام که حضرت رسول خرما را در درخت تخمين مي کرد و درست مي آمد. آيا تو آن علم را داري؟ شيعيان ادعا مي کنند علم هيچ چيز از شما پنهان نيست. حضرت فرمود: رسول اکرم عدد پيمانه هاي آن را بيان مي کرد. من عدد دانه هايش را براي تو مي گويم. چهار هزار و چهار دانه است. معاويه دستور داد خرماها را چيدند و چهار هزار و سه دانه شد. امام فرمود: يک دانه را پنهان کرده اند و آن را در دست عبدالله بن عامر يافتند. در اين لحظه بود که امام به معاويه فرمود: به خدا سوگند اي معاويه! اگر نبود اين که تو کافر مي شوي و ايمان نمي آوري، به تو از آنچه خواهي کرد، خبر مي دادم. پيامبر در زماني زندگي کرد که او را تصديق مي کردند و تو مي گويي که کسي اين را از جدش شنيد و او کودک بود. به خدا سوگند که زياد را به پدر خود ملحق خواهي کرد و حجر بن عدي را خواهي کشت و سرهاي شيعيان را براي تو خواهند آورد.»(50) علاوه بر اين امام در مجالس خود گاه از معجزاتي نيز استفاده مي کرد که موجب تعميق اعتقاد مردم مي شد. مانند حکايت جواني از بني اميه که به امام(ع) در مجلس سخنراني توهين کرد و به اعجاز امام(ع) زن شد و در همان دم موهاي ريشش ريخت و ...»(51)

ب) اقدامات تقابلي در مواجهه با معاويه: بخش ديگر از کارهاي امام که پرده از وجود تباين بين دو جبهه برداشت، مربوط به کارهايي بود که امام در برابر اقدامات معاويه انجام مي داد و به عنوان مدافعي سرسخت و مقتدر در مقابل انحرافات او مي ايستاد و سکوت نمي کرد. البته نفس حضور امام خود مانع بسياري از انحرافات بود و ابهت حضور وي قدرت خيلي از خلاف ها را سلب کرده بود. لذا شاهد هستيم که بعد از شهادت امام فشار عجيبي بر شيعيان وارد مي شود و آنان را تا مرز نابودي پيش مي برد. در هر صورت اقدامات تقابلي امام دقيقا در برابر اقدامات ضد ديني معاويه قرار مي گيرد که نمونه هايي از آن را تا به حال خوانديم.

مواردي از تقابل امام با معاويه:

1- حمايت از شيعيان: در مورد اين نوع تقابل ها، کافي است به حمايت هاي امام از دوستان خود در برابر فشار دستگاه معاويه اشاره شود. در اين موارد امام يگانه پناهگاه اين اشخاص بود و با جرات تمام در مقابل ظلم معاويه و کارگزاران وي مي ايستاد.

آيا در اين زمان استاندار کوفه زياد بود؟

سعيد بن ابي سرح کوفي که از دوستان امام بود، مورد خشم استاندار کوفه(زياد بن ابيه) قرار گرفت و توسط زياد جلب شد. او نيز فرار کرد و خود را به مدينه رساند و به امام(ع) پناهنده شد. در مقابل، حاکم کوفه، خانواده سعيد را زنداني، اموالش را مصادره و خانه اش را ويران کرد. وقتي خبر اين اقدامات به گوش امام(ع) رسيد نامه اي خطاب به زياد بن ابيه نوشت: «اما بعد فانک عمدت الي رجل من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم فهدمت داره و اخذت ماله و حبست اهله و عياله فان اتاک کتابي هذا فابن له داره و اردد عليه ماله ...؛(52) اما بعد تو يکي از مسلمانان را مورد غضب و خشم قرار داده اي با اين که سود و زيان او سود و زيان مسلمانان است. خانه اش را ويران ساخته و مالش را گرفته و خانواده اش را زنداني کرده اي. تا نامه من به تو رسيد، خانه اش را بساز و مالش را برگردان ... زياد ابن ابيه در مقابل نوشت: «از زياد ابن ابي سفيان به حسن بن فاطمه! اما بعد، نامه ات به من رسيد. چرا نام خود را قبل از نام من نوشته بودي؟ با اين که تو نيازمندي و من قدرتمند! تو که از مردم عادي هستي، چگونه مثل فرمانرواي قدرتمند دستور مي دهي و از فرد بدانديشي که به تو پناه آورده و تو هم با کمال رضايت پناهش داده اي حمايت مي کني؟ به خدا سوگند اگر او را بين پوست و گوشت خود پنهان کني، نمي تواني از او نگهداري کني و من اگر به تو دسترسي بيابم هيچ مراعات نخواهم کرد و لذيذترين گوشت را براي خوردن، گوشت تو مي دانم. سعيد را به ديگري واگذار. اگر او را بخشيدم، به خاطر وساطت تو نيست و اگر کشتم، به جرم محبت او با پدر تو است.» در پي اين عبارت، امام(ع) نامه اي به معاويه نوشت و نامه فرماندار را هم به آن ضميمه کرد و برايش فرستاد. معاويه نيز بنابر ملاحظات مختلف نامه اي به اين صورت براي زياد نوشت: «... نامه اي براي حسن نوشته اي و در آن به پدرش دشنام داده اي و فاسق ناميده اي، در صورتي که به جان خودم سوگند تو خود به فسق سزاوارتري. ... به مجرد اين که نامه ام به دستت رسيد، خاندان سعيد بن ابي سرح را آزاد کن؛ خانه اش را بساز؛ اموالش را برگردان؛ ديگر مزاحم او نباش و ...»(53)

2- دفاع از ارزش ها: در اين بخش به دفاع امام(ع) از اصلي ترين ارزش ها يعني، ولايت و امامت مي پردازيم که معاويه به صورت هاي مختلف سعي در مخدوش ساختن آن داشت تا به هدف خود يعني، استقرار حاکميت در خاندان خود توفيق يابد. امام در مورد اين مساله مهم موضع گيري زيادي داشت که به برخي اشاره مي کنيم:

1- 2- تبيين چهره پاک و مقدس امير مؤمنان(ع): زماني که معاويه به خاطر وسوسه اطرافيان مجلسي در کوفه تشکيل داد و اطرافيان معاويه به امام حسن(ع) و امير مؤمنان توهين هايي کردند، امام در مقام دفاع از مشروعيت امامت و حاکميت امام علي(ع) و خاندان او چنين سخن گفت: شما را به خدا سوگند! نمي دانيد و به ياد نمي آوريد مطالبي را که پيامبر در حجة الوداع خطاب به مردم فرمود: «ايها الناس اني قد ترکت فيکم مالم تضلوا بعده کتاب الله فاحلوا حلاله و حرموا حرامه و اعلموا بمحکمه و آمنوا بمتشابهه و قولوا آمنا بما انزل الله من الکتاب و احبوا اهل بيتي و عترتي و والوا من والاهم و انصروهم علي من عاداهم و انهما لم يزالا فيکم حتي يردا علي الحوض يوم القيامة ثم دعا و هو علي المنبر عليا فاجتذبه بيده فقال: اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه. اللهم من عادي عليا فلا تجعل له في الارض مقصدا و لا في السماء مصعدا واجعله في اسفل درک من النار ... انت الذائذ عن حوض يوم القيامة تذود عنه کما يذود. احدکم الغربيه من وسط ابله ... انما مثل اهل بيتي فيکم کسفينة نوح من دخل فيها نجي و من تخلف عنها غرق ...»(54)

2- 2- تقبيح حکومت ناشايستگان: روش ديگر امام(ع) اين بود که بي لياقتي و ناشايستگي معاويه را بيان مي کرد. لذا در نامه اي به معاويه نوشت: «سوگند به خدا! اگر بعد از رحلت پيامبر مردم با پدر من بيعت مي کردند، آسمان باران خود را بر آن ها مي باريد و زمين برکاتش را به آن ها مي بخشيد و تو اي معاويه! در خلافت طمع نمي کردي اما چون خلافت از سرچشمه اصلي اش منحرف شد، قريش در آن نزاع کردند تا آن جا که طلقا و فرزندانش به آن طمع کردند. با اين که پيامبر فرموده بود: هيچ امتي حکومت خويش را به افراد ناشايست واگذار نکرد با اين که دانشمندتر از آن ها بود، مگر اين که کارشان به تباهي کشيد ...»(55) هم چنين امام(ع) به خود معاويه ناشايسته بودنش را يادآوري کرد و فرمود: «اما الخليفة فمن سار بسيرة رسول الله (ص) و عمل بطاعة الله عز وجل و ليس الخليفة سار بالجور و عطل السنن و اتخذ الدنيا اما و ابا و عباد الله خولا و ماله دولا و لکن ذلک امر ملک اصاب ملکا فتمنع منه قليلا و کان قد انقطع عنه ...؛(56) خليفه آن کسي است که به روش پيامبر(ص) سير کند و به طاعت خدا عمل نمايد. خليفه کسي نيست که با مردم به جور رفتار کند. و سنت را تعطيل کند و دنيا را پدر و مادر خود قرار دهد. و بندگان خدا را برده و مال او را دولت خود بداند. زيرا چنين کسي پادشاهي است که به سلطنت رسيده و مدت کمي از آن بهره مند و سپس لذت آن منقطع شده است ...»

3- 2- اعلام بيزاري از حکومت ناپاکان: امام بارها مشروعيت حکومت ناپاکان را زير سؤال مي برد و از کارگزاران آن ها اعلام بيزاري مي کرد. نقل است که حضرت روزي در مسجدالحرام طواف مي کرد که«حبيب بن مسلمه فهري»(57) را ديد و به او فرمود: «اي حبيب، راهي که برگزيده اي راه غير خداست. او در پاسخ از روي تمسخر گفت: روزي که راه پدرت را مي رفتم در مسير اطاعت خدا بودم! امام حسن به او فرمود: «بلي والله لکنک اطعت معاوية علي دنيا قليلة زائلة فلئن قام بک في دنياک لقد قعد بک في آخرتک ولو کنت اذ فعلت قلبت خيرا کان ذلک کما قال الله تعالي: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا وللنک کما قال الله سبحانه کلا بل ران علي قلوبهم ما کانوا يکسبون؛ آري، سوگند به خدا که تو براي دنياي ناچيز و نابود شدني از معاويه اطاعت کردي. اگر معاويه زندگي دنيايي تو را تامين کرده، به جايش آخرت را از تو گرفته است و چنان چه تو کاري به گمان خود نيک انجام دهي، مصداق اين آيه شده اي که فرمود: و گروهي ديگر به گناهان خود اعتراف نموده و اعمال زشت و زيبا را با هم مخلوط کرده اند ولي خداوند مي فرمايد: نه چنين است دل هاي آنان بر اثر گناه و تبهکاري سياه شده و خود را تيره بخت کرده اند.» آن گاه امام از حبيب روي برگرداند و به راه خود ادامه داد.»(58)

4- 2- تبيين مشروع بودن حکومت اميرمؤمنان: امام حسن(ع) علاوه بر موارد فوق تاکيد بسياري بر نشان دادن مشروعيت حکومت اميرمؤمنان داشت تا از اين طريق به تهاجمات معاويه عليه بر حق بودن ولايت علي(ع) پاسخ بدهد. لذا شاهد استناد حضرت به سخنان پيامبر(ص) در مورد امامت اميرمؤمنان(ع) هستيم مانند نصب حضرت در غدير خم.(59)

5- 2- بيان بر حق بودن خود براي حکومت: امام علاوه بر بيان مشروعيت امام علي(ع) به مشروعيت خود نيز اشاره مي کرد و اين در مقابل ادعاهاي معاويه بود که امام حسن را شايسته خلافت نمي دانست. امام حسن بر فراز منبر در حضور معاويه به معرفي خود مي پرداخت و مي فرمود: «ايها الناس هر که مرا مي شناسد که مي شناسد، هر که مرا نمي شناسد من حسن بن علي بن ابيطالب و فرزند بهترين زنان، فاطمه دختر محمد رسول خدا هستم .... من هستم که مرا از حق خود(ولايت) محروم کرده اند.»(60) و نيز آن گاه که معاويه از وي خواست بر فراز منبر بگويد خلافت را به معاويه واگذار کردم، فرمود: «به خدا سوگند که من اولي تر از مردم هستم به خلافت مردم در کتاب خدا و سنت رسول خدا»(61)

6- 2- آمادگي براي نبرد مجدد: طبيعي است که شرايط صلح و مواد آن بارها و بارها از سوي معاويه نقض شده بود، بنابراين مي توان گفت در صورت فراهم آمدن امکانات، امام(ع) براي نبرد مجدد با معاويه آمادگي داشت لذا برخي عقيده دارند که دليل مسموم کردن امام(ع) نيز همين آمادگي او براي رفتن به شام و مبارزه با معاويه بود. (62) آن چه خوانديم تنها بخشي از تعارض هاي دو جبهه حق و باطل بود که بروز مي يافت و بر سازش ناپذيري آنان تاکيد مي کرد. همين واقعيت و اقدام هاي قاطع و موثر امام حسن(ع) جاي شک براي معاويه باقي نگذاشت که يگانه خطر براي او و اموي ها حسن بن علي است و هر لحظه احتمال خطر از سوي امام آن ها را تهديد مي کند. بنابراين در صدد برآمد به هر وسيله ممکن امام را از سر راه بردارد. او براي اين کار بارها اقدام به توطئه و مسموم کردن امام کرده بود. حاکم نيشابوري با سند قوي از ام بکر بنت مسور نقل مي کند: «کان الحسن بن علي سم مرارا کل ذلک يغلب حتي کانت مرة الاخيرة التي مات فيها کان يختلف کبده فلم يلبث بعد ذلک الا ثلاثا حتي توفي(63) حسن(ع) را بارها مسموم کردند ليکن اثر چنداني نمي گذاشت ولي در آخرين مرتبه زهر پهلويش را پاره پاره کرد و بعد از آن سه روز بيشتر زنده نماند.» در اين باره، ابن ابي الحديد دليل اصلي اقدام معاويه را اين گونه بيان مي کند: «چون معاويه مي خواست براي پسرش يزيد يعت بگيرد، اقدام به مسموم کردن امام مجتبي(ع) گرفت. زيرا معاويه براي گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثي کردن حکومت مانعي بزرگ تر و قوي تر از حسن بن علي(ع) نمي ديد.»(64) امام صادق(ع) مي فرمود: «جعده - لعنة الله عليها - زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام روزه داشت و روزهاي بسيار گرمي بود. به هنگام افطار خواست مقداري شير بنوشد. آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود. وقتي شير را آشاميد، لحظاتي بعد فرياد برآورد: عدوة الله! قتلتني، قتلک الله والله لاتصيبن مني خلفا و لقد غرک و سخر منک والله يخزيک و يخزيه؛ اي دشمن خدا! تو مرا کشتي. خدا تو را نابود کند. سوگند به خدا بعد از من بهره اي براي تو نخواهد بود. تو راگول زدند و رايگان به کار گرفتند. سوگند به خدا بي چاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل کرد.» امام صادق(ع) در ادامه فرمود: «امام مجتبي(ع) بعد از اين که جعده او را مسموم کرد، دو روز بيشتر زنده نماند و معاويه نيز به آن چه وعده کرده بود، عمل نکرد.»(65)

پي نوشت ها:
1) شرح ابن ابي الحديد بر نهج البلاغه، خطبه 128.
2) جد مروان حکم و بيشتر خلفاي اموي. نسب معاويه نيز چنين است: معاوية بن ابي سفيان بن حرب بن اميه بن عبدالشمس و مادرش هند دختر عتبة بن ربيعه و جدش با عثمان برادر بود. معاويه بعد از فتح مکه(يا ديرتر) مسلمان شد. او از مؤلفة القلوب هاست. در 15 يا 20 ه از طرف عمر امير شام شد و عمر او را کسراي عرب ناميد. دول الاسلام، ذهبي. ص 27(چاپ لبنان).
3) شرح ابن ابي الحديد، ج 14، ص 75؛ تذکرة الخواص، ابن جوزي، ص 183 و بحار الانوار، ج 44، صص 70- 86.
4) نوعي درخت خاردار در قبرستان مي روييد که غرقد نام داشت.
5) بحارالانوار، ج 44، ص 70- 86.
6) وقعه صفين، ص 187، تاريخ طبري ج 3، ص 570 و الغدير، ج 9، ص 151.
7) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 411 و الغدير، ج 9، 3 150.
8) اين مقاله به وقايع بعد از صلح مي پردازد. لذا براي آگاهي از وقايع مربوط به صلح و تحليل آن به کتب مربوطه مراجعه شود مانند: اسرار صلح امام حسن، محمدعلي انصاري - زندگاني امام حسن مجتبي، سيدهاشم رسولي محلاتي - صلح امام حسن، رجبعلي مظلومي - صلح امام حسن، پرشکوه ترين نرمش قهرمانه تاريخ، شيخ راضي آل ياسين و ماهنامه مبلغان(ش 1- ص 12).
9) امالي شيخ طوسي، ص 561، برخي دلايل ديگر صلح در کلام امام حسن عبارتند از:
- خيانت بزرگان: «امروز شنيده ام که اشراف شما با معاويه بيعت کرده اند. شما بوديد که در جنگ صفين پذيرفتن حکميت را بر پدرم تحميل کرديد.» (بحارالانوار، ج 44، ص 147).
- بي نتيجه بودن جنگ و پايان ذلت بار: «والله لو قاتلت معاوية لاخذوا بع12نقي حتي يدفعوني اليه مسلما»(همان).
- روي کرد عمومي به صلح: «اني رايت هوي اعظم الناس في الصلح وکرهوا الحرب...»(اخبار الطوال، دينوري، ص 220).
- نداشتن ياور: «لو وجدت انصارا لقاتلته ليلي و نهاري...»(بحارالانوار، ج 44، ص 1).
- ريشه کن شدن شيعه: لولا ما اتيت ترک من شيعتنا علي وجه الارض احدا الا قتل» (همان).
- قطع فتنه: «ان معاويه نازعني حقا هو لي دونه فنظرت لصلاح الامة وقطع الفتنة» (همان، ص 66).
10) جلاء العيون، علامه مجلسي، ص 235.
11) الکامل في التاريخ، ج 3، ص 407.
12) حماسه حسيني، ج 3، صص 19 و 20.
13) طبق برخي روايات نام دختر ام کلثوم و نام امام«حسين»(ع) ذکر شده است. بحارالانوار، ج 44، صص 207 و 208، با اين وصف روايات ديگري نيز وجود دارد که به امام حسن(ع) استناد شده مانند روايت معاوية بن خديج که معاويه او را براي خواستگاري از يکي از دختران يا خواهرهايش براي يزيد فرستاد... و... که در تمام موارد امام درايت کامل به خرج مي داد و مانع چنين وصلت هايي مي شد(مقتل خوارزمي، ج 1، ص 124 مجمع الزوايد، هيثمي، ج 4، ص 278.
14) بحارالانوار، ج 44، ص 119- 120.
15) متاسفانه برخي از محققان متاثر از سياست معاويه کوشيده اند تحليل قبيله اي براي رويداد منجر به صلح ارائه کنند. به اين صورت که سه جريان بني هاشم، بني اميه و گروه هاي مياني(بني تميم و عدي..). در پي رسيدن به حکومت بودند. اما بني هاشم بعد از پيامبر(ص) نتوانستند به حکومت برسند. بني اميه نيز هم چنان صفات نفاق و طلقا را يدک مي کشيدند. لذا بني اميه گروه هاي مياني(ابوبکر - عمر) را بر سرکار آوردند و سرانجام بعد از آن دو کوشيدند مانع رسيدن بني هاشم به کومت شوند. يعني، در مرحله اول با گروه هاي مياني کنار آمدند و بعد به تعارض با گروه بني هاشم پرداختند و سرانجام در زمان امام حسن(ع) به هدف خود رسيدند. در نقد اين ديدگاه بايد گفت: معاويه نيز بسيار کوشيد جنگ بين آنان از زاويه حزبي و طايفه اي ديده شود اما امام هرگز اجازه چنين برداشتي نداد و در ماجراي خواستگاري دختر عبدا...؛ در بين بزرگان هر دو قبيله بر اعتقادي و ديني بودن تعارضات و جنگ تاکيد کرد. بنابراين اگر امام علي(ع) يا امام حسن(ع) با گروه بني اميه يا گروه هاي مياني رودر رو مي شود، از خاستگاه قبيله اي نيست بلکه از اعتقاد ديني است و اين جنگ طايفه اي براي دست يابي به قدرت نيست. هرچند رقابت بين گروه هاي مياني و بني اميه را مي توان از چنين مقوله اي دانست و يا از ديدگاه آنان رقابت با بني هاشم را از باب قبيله اي دانست، ولي مطمئنا از ديدگاه امام علي و امام حسن(ع) تلاش براي دستيابي به حکومت به عنوان نزاع طايفه اي نبود و شايسته نيست اقدامات آنان را چنين بي محابا تحت اين گونه برداشت ها ارزيابي کرد.
16) جلاء العيون، ص 435.
17) خرايج، ج 71 ص 238 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 22.
18) بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86، ح 11.
19) تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن مجتبي(ع)، علامه جعفر مرتضي عاملي ترجمه محمد سپهري، ص 189.
20) بحارالانوار، ج 44، صص 71- 73.
21) همان.
22) همان.
23) کشف الغمة، ج 2، ص 150.
24) احتجاج طبرسي، ج 1، ص 145.
25) نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 16.
26) نهج البلاغه فيض الاسلام، خ 92، ص 274.
27) همان.
28) النصائح الکافيه، ص 97 و حقايق پنهان، ص 258.
29) همان، ص 94.
30) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 464.
31) همان، ج 3، ص 470 و کشف الغمه، ج 1، ص 123.
32) همان، ج 3، ص 470.
33) همان، ج 1، ص 463.
34) همان، ج 3، ص 470.
35) بحارالانوار، ج 73، ص 350، ح 13 و نامه هاي امام حسن و حسين(ع)، الکامل في التاريخ، ج 3، ص 443، رجال کشي، ص 33 و بحارالانوار، ج 44، ص 213.
36) انظروا من قبلکم من شيعة عثمان و محبيه و اهل ولايته و الذين يرون فضائله و مناقبه فادنوا مجالسهم و قربوهم و اکرموهم و اکتبوا لي لکل مايروي کل رجل منهم و اسمه و اسم ابيه و عشيرته. نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 15، 16.
37) ان الحديث في عثمان قد کثر و فشا في کل مصر و في کل وجه و ناحيه فاذا جاءکم کتابي هذا فادعوا الناس الي الرواية في فضائل الصحابة و الخلفا الاولين و لا تترکوا خبرا يرويه احد من المسلمين في ابوتراب الا و اتوني بمناقض له في الصحابة مغتعله فان هذا احب الي و اقر لعيني و ادحض لحجة ابي تراب و شيعته». همان، ج 3، ص 16.
38) سليم بن قيس، صص 68، 69.
39) اسد الغاية، ج 3، ص 215؛ منتخب کنزالعمال با حاشيه منه احمد بن حنبل، ج 5، ص 2.
40) حماسه حسيني، ج 3، ص 26.
41) بقره، 207.
42) تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 152.
43) سليم بن قيس، ص 69.
44) بحارالانوار، ج 44، ص 65. الصواعق المحرقه، ص 81 و کشف الغمه، ج 2، ص 170.
45) الاصابة في تمييز الصحابة، ج 1، ص 330 و الامامة و السياسة، ج 1، ص 184.
46) الامامة و السياسة، ج 1، ص 203.
47) به بحارالانوار، ج 42، صص 110 تا 112 و ناسخ التواريخ، ج 5، صص 245 تا 247 مراجعه شود.
48) الامام الحسن، ابن عساکر، ص 139، ج 231.
49) الفصول المهمه، ص 159.
50) بحارالانوار، ج 43، ص 329. نمونه هاي ديگر در خرايج، ج 2، ص 573 و العدد القويه، ص 42.
51) خرايج، ج 1، ص 236.
52) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 4، ص 72.
53) نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 4، ص 73.
54) بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86، ج 1.
55) همان، ج 44، ص 63.
56) احتجاج طبرسي، ج 1، ص 419 و الخرايح و الجرائح، ص 218.
57) از ياران معاويه، از سوي عمر به فرمانداري آذربايجان و ارمنستان گمارده شد. توسط معاويه دوباره والي ارمنستان شد. اسدالغاية، ج 1، ص 374.
58) احکام القرآن، احمد بن علي رازي، ج 4، ص 355 و با اندک اختلاف نور الثقلين، ج 5، ص 532.
59) جلاء العيون، ص 442 و بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86.
60) امالي شيخ صدوق، ص 150.
61) جلاء العيون، ص 442.
62) الغدير، ج 11، ص 8، به نقل از طبقات ابن سعد.
63) المستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 173.
64) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 16، ص 49.
65) بحارالانوار، ج 44، ص 154.

منبع: سايت حوزه

 

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 24848 -1 -1

اخلاق
ادیان و مذاهب
مهدویت
اهل بیت (ع)
فلسفه و عرفان
احکام اسلامی
قرآنی
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse