مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۳ پنج شنبه ۱ آبان -اِلخَميس ٢٨ ذو الحجه ١٤٣٥ - Thursday October 2014
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  305   بازدید    تاریخ درج مطلب  21/4/1391    
 
 
فلسفه ي معاصر انگليس

واضح است که اين بدان معني نيست که نهضت به اصطلاح تحليلي هر جا مؤثر بوده، چنين بوده است، چنان که مثلاً در مورد اسکانديناوي چنين است؛ بلکه مقصود اين است که آن تعبير در کشورهايي هم که نظرگاه هاي فلسفي شان با فلسفه ي شايع در انگلستان به طور بارزي مختلف است تعبيري ناشناخته نبوده است.
تجربه نشان مي دهد که در برخي کشورها اين تصور که بيشتر فيلسوفان انگليسي حصول گرايان منطقي هستند هنوز کم نيست. آلفرد نورث وايتهد،(۱۹۴۷ ۱۸۶۱) پس از اف. اچ. برادلي به عنوان برجسته ترين عالم مابعد الطبيعه انگليس ستوده شده است. ولي به نظر مي رسد، و البته راست هم هست، که وي از جريان اصلي فکر در بريتانياي کبير جدا مانده است. ديگر فيلسوفان مهم جديد و معاصر انگليس(شايد تا حدودي به استثناي ساميوئل الکساندر، ۱۹۳۸ ۱۸۵۹) متمايلند که اهل فلسفه آن ها را حصول گراي بخوانند.
در خود بريتانيا نيز اتهامي را که گه گاه بر ضد رشته شايع تفکر فلسفي وارد مي سازند، به ويژه بر ضد آن چه گاهي به نام فلسفه ي آکسفورد توصيف مي شود، نوعي فکر عاميانه و دست کم مبهم است. گفته شده است که امروزه، فيلسوفان خود را «… از راه هاي گوناگون» تنها«به کارهايي مشغول مي سازند که در آن ها مردمان ديوانه مي توانند چيزهايي ديوانه وار بگويند»
حصول گرايي منطقي، به هر تقدير، محرک رک گو، و روشن بود. حصول گرايان منطقي، علم را جدي مي گرفتند؛ آنان برنامه ي محدود و مشخصي داشتند؛ آنان مي دانستند که فرض هاي پيش ساخته شان چيست و مي کوشند تا چه کاري انجام بدهند. ولي فيلسوفان لساني با رغبت به موضوعات عاميانه دل داده اند، و اگر چنان اتفاق بيفتد که آن ها موضوعات مهم را بحث کنند، در اين که آن موضوعات را به صورت عاميانه بازگردانند، و يا اين که بحث را شکل يک بازي فرهنگستاني ببخشند، سخت ماهرند. گذشته از اين، چنين به نظر مي رسد که آن ها نه مي خواهند مفهوم روشني از فرض هاي خود داشته باشند، و نه از آن چه که بدان اعتقاد دارند. فيلسوفان گذشته نظرات جهاني ابراز مي کردند که برخي اوقات با راه هاي زندگاني همگام بود. اختلاف جديد آن ها از هرگونه توجه به ساختن نظرات جهاني يا گفتن به مردم که چه کاري و چه رفتاري بايد بکنند تن مي زنند؛ ولي در همين حال آن ها استادان شناخته ي اشارت به نوعي جهان بيني هستند بدون آن که آن را آشکارا بيان کنند. و در زمان توصيه آن را به صورت پوشيده يي همراه با محافظه کاري کامل بيان مي کنند.

 آنان همه چيز را هم چنان که هست ترک مي کنند و به ما مي گويند که: ما هيچ دليل کافي براي ادامه دادن آن چه مي گوييم نداريم. به همين دليل، اين فلسفه جديد را مي توان از هرگونه اتهام فاسد کردن جوانان تبرئه کرد. «فلسفه ي زباني هيچ کس را فاسد نمي کند. {ولي} آن چه اين فلسفه انجام مي دهد اين است که موي دماغشان مي شود و حوصله شان را سر مي برد» از نظرگاه يک مارکسيست نيز، اين فلسفه به کلي فلسفه ي بورژوازي است. بيان اين که آن چه به نام فلسفه ي لساني توصيف شده است بي فايده است، به نظر من موضوع قابل بحث و سودمندي نمي آيد. برخي از شنيدن موسيقي کلاسيک حوصله شان سر مي رود، و برخي ديگر نه. گروهي به سبب شايعات بي اساس از جا در مي روند؛ ديگران از آن لذت مي برند. حقيقت، اگر همه دانشجويان انگليسي فلسفه از موضوع هم چنان که برايشان عرضه شده بي حوصله شوند، و اين بي حوصلگي به تنفر بينجامد، مشکل خواهد بود طالبان سزاواري براي«پست» هاي خالي«دپارتمان» هاي فلسفه پيدا کرد! ولي به نظر مي رسد که موضوع چنين نباشد. و تا آن جا که من مي دانم کاهشي در تعداد کساني که فلسفه مي خوانند بوجود نيامده است. پس اجازه بدهيد که جنبه ملالت انگيزي اين وضع را ناديده بگيريم و به موضوعات بيشتر بحث کردني بپردازيم.
اين تصور که بيشتر فيلسوفان انگليسي حصول گرايان منطقي هستند يک سوء تفاهم است. نهضت جديد تحليلي که از يک نظرگاه منفي آن را مي توان به عنوان واکنشي بر ضد معني انگاري انگليسي به حساب آورد، به معني واقعي آن از لحاظ تاريخي مقدم بر حصول گرايي منطقي بوده است. اين نکته درست است که جي. اي مور،(۱۹۵۸ ۱۸۷۳) اظهار داشت که بخش اعظم مشکلي که در بحث و حل مسائل فلسفي با آن مواجه مي شويم مربوط به عدم وضوح و دقت در تدوين کردن مسائل است و نيز به سبب اختلاط ناآگاهانه چندين مسأله جداگانه به عنوان يک مسأله تنها ولي اين اظهار معادل اين ادعا نيست که مسائل ما بعد الطبيعي بي معني است اگر من اظهار بکنم که نظام سازان بيشتر شتابزده و بي پروا بوده اند و به روشني از روي مسائل سخت با ناشي گري سرخورده اند البته ضرورتاُ من يک حصول گراي نيستم. يقين بايد داشت که تمايل ذهني مور به جانب تحليل دقيق و وسواس آميز بوده است. و هم چنان که او مي انديشد عده يي از قضاياي مفهوم همگان وجود دارد که صحت آن ها براي همه معلوم است ولي تحليل صحيح آن ها نامعلوم است، و همين نشان مي دهد که وي تأکيد زيادي بر تحليل معني کرده است علاقه هاي خود او، او را به انديشه يي کشانيد که مي توان آن را به پديدار شناسي ادراک توصيف کرد. ولي اگر چه وي جنبش نيرومندي به نهضت تحليلي داد، اما به صدور احکام جزمي درباره ي ماهيت فلسلفه تن در نداد. بي شک او چنين مي انديشيد که آن چه فلسفه بدان نياز مبرم دارد تحليل دقيق است. ولي زماني که عموماً درباره ي فلسفه سخن مي گويد، آن چه مي گويد کم و بيش دنباله روش هاي سنتي است. به هر حال، مردي که ادعا مي کند «خوب» يک خاصيت غير طبيعي تعريف ناپذير اشياء خوب است، به سختي مي توان او را به عنوان يک حصول گراي توصيف کرد.
مثلاً برتراند راسل(۱۹۷۰ ۱۸۷۲) در دوره زندگاني دراز خويش درباره ي فلسفه بيان هاي گوناگون کرده است. هنگام لزوم، وي در معني دقيق کلمه، فلسفه را با تحليل منطقي يکي دانسته است وي هم چنين بيانات حصول گرايانه ي چندي دارد، نمونه را آن جا که مي گويد همه ي معرفت محدود، متعلق به دانش است، زيرا دانش آن چيزي است که ما کم و بيش مي دانيم، و فلسفه چيزي است که ما نمي دانيم. ولي او هرگز اصل پژوهش پذيري. را به عنوان معيار معني نپذيرفت. بر عکس، وي اصرار مي ورزد که اين، يکي از وظايف فيلسوف است که علاقه زنده يي نسبت به آن«مسائل غائي» نگاه دارد که دانش نمي تواند به آن ها پاسخ بدهد. ولي به اعتبار اين که اين مسائل علمي نيستند، آن ها را بي معني نمي شمارد. علاوه بر اين، راسل متمايل است که در تحليل کاهشي. به عنوان راهي براي رسيدن به معرفت درباره جهان بنگرد. وي دل سپردگي عميقي نسبت به حصول گرايي منطقي اظهار داشت. ولي همواره معتقد بود که فلسفه بايد تماس نزديک با دانش تجربي داشته باشد، و فرضيه هاي فلسفي نيز بايد بر يک پايه ي علمي بنياد گردد. دل سپردگي وي به حصول گرايي منطقي بيشتر به دليل اعتقاد او بود بر اينکه برخلاف «فيلسوفان آکسفورد» حصول گرايان منطقي دانش را جدي مي گيرند. با وجود همه ي اين ها، نمي توان گفت که وي معيار حصول گرايانه معني را پذيرفته بود، و مابعد الطبيعه را بيشتر به عنوان امري بي معني رد مي کرد. اما وقتي هم که مي خواست اين کار را بکند، به کلي حاضر بود که نقش يک ما بعد الطبيعي را بازي کند.

مورد لودويگ ويتگنشتاين(۱۹۵۱ ۱۸۸۹)، که به عنوان نويسنده رساله ي منطقي فلسفي شناخته شده مسلماً چيز ديگري است. اين دانشور برجسته از لحاظ نظري و عملي در حصول گرايان منطقي حلقه ي وين. تأثير به سزايي داشته است. در حقيقت، ادعا شده است که اصل پژوهش پذيري. که معيار معني شناخته شده، به طور ضمني از ابزار منطقي – فلسفي برگرفته شده است. اما خود ويتگنشتاين اظهار داشته است که حصول گرايان منطقي{مقصود} او را بد فهميده اند. و حتي وي به اين نظر رسيده بود که هيچ کس نتوانسته است منظور او را دريابد، و اين روشن است که ميان تراکتاتوس و حصول گرايي منطقي حلقه ي وين فرق هايي وجود دارد. به هر حال، ويتگنشتاين به زودي نظريه ي زبان. را که در ابزار شرح داده بود ترک کرد و نظريه يي را گسترش داد که به معني دقيق کلمه با حصول گرايي منطقي ناسازگار بود. حصول گرايي منطقي، در انگلستان، به وسيله ي اي. جي. آير با کتاب زبان، حقيقت و منطق به بهترين وجهي معرفي شده است، که چاپ نخستين آن به سال ۱۹۳۶ انتشار يافت اين کتاب اگر چه نتوانست معتقدان تازه يي در صف اول فيلسوفان پيدا کند؛ ولي يقيناً توجه گروه بي شماري را برانگيخت و تأثير قابل ملاحظه يي در انديشه هاي زمان جنگ جهاني دوم نهاد. امروزه، حصول گرايي منطقي نه تنها به وسيله ي مخالفان مورد انتقاد قرار مي گيرد، بلکه مدافعان نيز از انتقاد آن کوتاهي نمي کنند. وقتي تعميم هاي جامع آن گره بر ابروي فيلسوفان معاصر آورده است. ولي چون ما عادت کرده ايم که موافق قوالب حصول گرايي منطقي در گسترش فکر جديد انگليسي بينديشيم، مشکل است اضطراب حاصل در محافل فلسفي را، که معلول همگاني کردن اخبار خوب وين در انگلستان است، بستاييم. اين اضطراب در محافل فلسفي، به نظر من، بيشتر به سبب اشارت هاي ضمني حصول گرايي منطقي در فضاهاي اعتقاد مذهبي و خداشناسي پديد آمده است تا به علت چيزي ديگر. براي اين که فلسفه ناممکن است ک از نظرگاه منطقي بتواند خداشناسي سنتي مسيحي را با پذيرش اصل پژوهش پذيري هم چنان که به وسيله رودلف کارناپدر مقاله«حذف مابعد الطبيعه» يا به وسيله ي اي. جي. آير در زبان، حقيقت و منطق عرضه شده، سازش بدهد. کوشش براي ايجاد چنين ترکيبي، به عقيده ي من بسيار نا موفق بوده، يقيناً اين کار ممکن است که يک تن، حصول گرايي منطقي يا تجربه گرايي منطقي  را بپذيرد، و در همان حال اقرار به مسيحي بودن خود بکند. اگر آماده باشد که تجديدنظر راستين در مسيحيت انجام بدهد و قضاياي ايماني مربوط به خدا را تفسير کند مانند بسياري از قصه ها که مسيحيان براي خودشان مي گويند تا به آن ها زمينه روانشناسانه بدهند و رفتار اخلاقي خود را تأکيد کنند. اين روشي است که به وسيله ي پروفسور ار. بي. بريث ويت(زاده ۱۹۰۰ م) در سخنراني مشهور خود ديد يک تجربي مذهب از ماهيت ايمان مذهبي دنبال شده است. در اين صورت، به آساني، تجربه گرايي منطقي مي تواند با مسيحيت درآميزد اگر بياناتي که درباره خدا ابراز شده به عنوان بياناتي درباره مسيح يا انسان دوباره تفسير گردد، ولي اين گونه اقدام ها بيشتر برنامه هايي است براي«غير روحاني کردن» مسيحيت تا کوشش براي اختلاط خداشناسي با حصول گرايي منطقي. همچنين ممکن است که اصل پژوهش پذيري را از نو تفسير کرد باري اين که پژوهش پذيري از راه تجربه مسيحي ديگر هيچ قابل تأکيد نمي تواند باشد. ولي در اين صورت تجربه گرايي منطقي در صورت اصلي خود آشکارا ترک شده است.
هدف نمايندگان حلقه ي وين، البته تنها حمله به مابعد الطبيعه نبود. آنان برنامه ي مثبتي داشتند، و آن يکي کردن دانش ها از راه ايجاد يک زبان همگاني بود. به عبارت ديگر، آنان توجه خود را معطوف به زبان علمي کرده بودند. و تا آن جا که معيار آنان از معني مبتني بر يک تحليل علمي در فرضيه بود، راه براي هر کس باز بود که ادعا کند که هرگاه يک حصول گراي منطقي، يک سخن خاص را به عنوان«بي معني از نظر لفظي» توصيف کند، وي اساساً چيزي بيشتر از اين نگفته است که اين سخن خاص بياني از دانش تجربي نيست، به سبب مجذوبيت ايشان به زبان علم به عنوان نمونه يي از زبان با معني حصول گرايان منطقي متمايل شده اند صورت هاي ديگر زبان چون «هيجاني» را به عنوان تنها معني رساننده – انتقال دهنده با هم درآميزدن. و بنابراين درباره ي پيچيدگي زبان داوري درستي نتوانسته اند بکنند. توجه يافتن به پيچيدگي زبان، عموماً نام لودويگ ويتگنشتاين را فرا ياد مي آورد. اين نکته از نظريه قابل توجهي که از راه آن نظريه ي تصويري قضايا را که در تراکتاتوس تفسير داده بود، ترک کرد، بر مي آيد. وي نظريه ي بازي هاي زبان يا زبان – بازي ها را گسترش داد که پس از مرگ او به نام بررسي هاي فلسفي انتشار يافت. علاوه بر اين، خواسته اند که ويتگنشتاين موضوع نوعي از شخصيت پرستي قرار گيرد. و اگرچه تأثير او بر روي تفکر جديد انگليسي قابل ملاحظه است، مي توان گفت اندکي هم مبالغه شده است. براي مثال، جي. ال. آستين نظريه ي فلسفي خود را به کلي مستقل از ويتگنشتاين پايه نهاد. او نيازي نداشت که به وسيله ي يک فيلسوف کمبريج از«مذهب علمي» حلقه ي وين عدول نمايد. برعکس، وي کاملاً از پيچيدگي زبان و از غرابت حصول گرايي منطقي آگاه بود. با وجود اين نظريه ي بازي هاي زبان ويتگنشتاين از يک لحاظ مهم است. بازي هاي گوناگوني وجود دارد؛ ولي هيچ بازي«ماهيت بازي» را نشان نمي دهد. هيچ بازي، بازي نيست؛ نمونه اي که تمام بازي ها بايد به عنوان بازي هاي کاذب به زحمت در زير آن قرار گيرند. هيچ نوع از بازي ممتاز نيست، مگر براي مقصودي ويژه. اگر ما ورزش جسماني بکنيم. بيشتر تنيس يا گلف را انتخاب مي کنيم تا شطرنج و ورق بازي را. اما اگر بخواهيم پس از شام در پيش آتش بخاري يک بازي بکنيم، واضح است شطرنج يا ورق بازي رابر بازي تنيس و فوتبال يا گلف ترجيح مي دهيم. مشابه با اين، اگرچه توصيف، يکي از موارد کاربرد زبان است، اما تنها مورد استعمال آن نيست. تشکر کردن، ستايش کردن، لعنت کردن، دعا خواندن، پرسيدن، فرمان دادن و غيره نيز از کاربردهاي زبان است. و هيچ صورتي از زبان مزيتي ندارد مگر براي مقصود ويژه يي. زبان علم بي ترديد اهميت بسزايي دارد. ولي اين زبان نمونه يا«باب» ويژه يي تشکيل نداده است که تنها براي آن مقصود گسترش يافته باشد.
اين بسيار کوتاه بينانه خواهد بود اگر بگوييم که براي نمونه زبان اخلاقي«بي معني» است، زيرا مناسب با نمونه يا قالب توصيفي زبان علم نيست. بنابراين«زبان – بازي» اخلاقي به سبب مزايايي که خود دارد بايد بررسي گردد. و اگر ما بخواهيم معني اصطلاحات اخلاقي را دريابيم، بايد کاربردهاي آن ها را در بازي – زبان بسنجيم که آن ها در آن جا ريشه ي اصلي خود را دارند. درست همانند اين، هرگاه بخواهيم معني کلمه «خدا» را بدانيم، بايد درباره ي استعمال آن در زبان مذهب بينديشيم گفتن اين که اين کلمه بي معني است به سبب آن که اصطلاح دانش تجربي نيست، از پژوهش درباره ي زبان – بازي که صورتي از حيات را بيان مي دارد، جلوگيري مي کند.
حصول گرايي منطقي، مستلزم والا جلوه دادن زبان توصيفي، و به ويژه زبان علم است، تا به جايي که آن را در رديف زبان نمونه يا مظهر قرار دهد. و معيار آن از معني، نتيجه ي يک امتداد يا سير از معلوم به سوي مجهول. در زمان تحليل برخي بحث هاي تجربي يا ترکيبي است، بدين معني که به منزله ي اسنادهاي ممکن به تجارب حسي است. با وجود اين، اگر يک فيلسوف اين مفهوم شگفت معني را رد کند و در پيچيدگي زبان و گوناگوني زبان – بازي ها يا کوشش هاي زباني پافشاري نمايد، نمي توان او را به عنوان يک حصول گراي منطقي توصيف کرد. او ممکن است اصرار ورزد که يک فرض نمي تواند يک فرض علمي به شمار آيد، مگر اين که در آغاز مستقيم يا غير مستقيم از لحاظ تجربي آزموده گردد. ولي به کار بردن مفهوم پژوهش پذيري تجربي به عنوان ابزاري براي تميز فرض هاي علمي، همان چيزي نيست که آن را به عنوان معيار عمومي از براي معني به کار ببرند.
 
نويسنده: فردريک کاپلستن
مترجم: علي اصغر حلبي

منبع: سايت آفتاب

 

 

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 34918 -1 -1

اخلاق
ادیان و مذاهب
مهدویت
اهل بیت (ع)
فلسفه و عرفان
احکام اسلامی
قرآنی
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse