،کاربران گرامی تبیان : ضمن عذرخواهی، به علت طراحی سایت جدید پس از مدت کوتاهی در خدمتتان خواهیم بود       ،کاربران گرامی تبیان : ضمن عذرخواهی، به علت طراحی سایت جدید پس از مدت کوتاهی در خدمتتان خواهیم بود       ،کاربران گرامی تبیان : ضمن عذرخواهی، به علت طراحی سایت جدید پس از مدت کوتاهی در خدمتتان خواهیم بود       ،کاربران گرامی تبیان : ضمن عذرخواهی، به علت طراحی سایت جدید پس از مدت کوتاهی در خدمتتان خواهیم بود            
   ۱۳۹۹ يکشنبه ۱۰ فروردين -اِلأَحَّد ٤ شعبان ١٤٤١ - Sunday March 2020
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
صفحه اصلی   حوزه مقالات نوجوانان داستان
 
 
موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت: «بیا برویم غذا بخوریم.» موش کور کوچولو گفت : «دلم می‌خواهد از لانه بیرون بروم.»
 
اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.
 
ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا إمرَأَة نُوحً وَ إمرَأَة لُوطً ... وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا إمرَأة فِرعون...
 
دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند
 
اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.
 
کودکان تنها زمانی آرامش را در خانه تجربه می‌کنند و آن را محیط امن و قابل‌ اعتمادی خواهند یافت که والدین مهارت‌های زندگی را آموخته و به درستی از آن ها استفاده کنند.اگر ...
 
معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه که قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد
 
در يك باغ زيبا و بزرگ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد.او تنها بود. هميشه با حسرت به گنجشك ها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد.
 
موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت: «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی»
 
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید:
 
در يك باغ زيبا و بزرگ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد. او تنها بود. هميشه با حسرت به گنجشك ها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد.
 
مشاهده اولین صفحه مشاهده صفحه قبلی 2 3 4 5 6 7 8 [ 9 ] 10 مشاهده صفحه بعدی مشاهده صفحه آخر
   
داستان
رفتارشناسی
تربیت کودکان
 
 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse